بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

اقرا بسمِ ربِّک الذی خلق* خلق الانسان من علق* اقرا و ربُّک الاکرم* الّذی علّم بالقلم*

به نام خدای تعلیم‌گر انسان، خدایی که انسان‌را به وسیلۀ قلم تعلیم می‌دهد آنچه را نمی‌داند. به نام خدای معلم و خدایی معلم. به نام خدای رسول معلم و با درود به پیشگاه بزرگ معلم اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبدا...(ص) و با سلام به روح بلند و ملکوتی امام قُدِّس سِرُّه و حضرت آیت ا... خامنه‌ای و با درودی از ژرفا، به روح بلند معلمِ شهید استادمرتضی مطهری.

از معلم‌گفتن از نورگفتن است، دلیل برای آفتاب آوردن‌است‌که معلم خود واژه، واژۀ گفت‌را تعبیر است و تفسیر و عینیت. چرا که معلم پیغمبر نیست ولی شغل انبیاء را داراست. خدای نیست ولی خدای گونه‌است. تعلیم‌گر جان‌است.

اگر حقیرجرئت آن یافته‌ام که در وصف معلم گویم، این نه نیروی من، که نیروی عزم و ارادۀ معلم است که در متن قلم جاری گشته تا با بیانش دفتر عشق را با نام زیبایش بیارایم. گرچه می‌دانم که درین مهم، توفیق چندانی نخواهم داشت و نمی‌توانم نگفتۀ قلبم را بازگویم، ولی بر این باورم که:

آب دریا را اگر نتوان کشید                         هم بقدر تشنگی باید چشید

و از آنجا که به لطف و مرحمت و بزرگواری خدای گونۀ معلم واقفم، امیدِ بخشش دارم و امید، آن دارم که شاید بتوانم قطره‌ای از اقیانوس معرفت معلم را بازنمایم، زیرا که نمی‌توان در برابر این همه نعمت، این همه عظمت، این همه شکوه و این همه ایثارِ معلم خاموش ماند و لب به سپاس نگشود که : (لِان شَکرتُم لِاَزیدنّکم) آری شکر و سپاس می‌گویم معلم را که وظیفۀ من است و خائفم از آنکه در انجام وظیفه قاصرم. که بیان، الکن است و خامه‌کند . رهِ وصف بی‌نهایت و کمیت عقل لنگ ، دستِ همّت کوتاه و میوۀ وصفش در عرش.    ولی می‌گویم بدان امید که ناقابل کلامم مورد قبول آن قابل قرار گیرد.

هر کس که انسان می‌سازد و اندیشه می‌پرورد و ره می‌نماید و جهل می‌زداید، معلم است و هرکس‌که چون معلم‌است جانشین خداست. که شغلِ او شغل انبیاست. چون کسوت معلم در پوشد معلم می‌شود، که پدر و مادر و هرکس‌که به نحوی به ما    می‌آموزند‌آموختنی‌ها را، معلم‌اند.

استاد عزیز، گرامی‌معلم:

می‌خواهم در وصف تو سخن سازکنم، واژه واژۀ کلمات، در حنجره‌ام می‌ماند، که واژه‌ها در برابر تو حقیرند و ناچیز، وقتی    می‌خواهم از تو بگویم بغضِ کلام در فضای سینه‌ام می‌شکند، و پژواک صدا در حصارِ نای در می‌پیچد و به ناچار سر از خجالت بزیر می‌افکنم. و آنگاه که سر بر می‌کنم و نگاهم با چشمان پرفروغت تلاقی می‌کند و گلِ لبخند را روی لبانت شکوفا می‌بینم، امید در عمق جانم می‌روید و عزم و اراده، به بار می‌نشیند و توان گفتن می‌یابم.

با چه زبان از تو می‌توان گفت، زبان عاجزاست، کمیت قلم می‌ماند، جای جایِ قلبم نام تو را می‌خواند،

تو در کتابِ سینۀ مایی، تو تبلور مظلومین تاریخی، تو بنیان مرصوصی، تو فریادِ شرک‌سوزِ انسان‌سازِ توحیدیِ محمدی(ص)، که جهل از تو گریزان‌است. جاری بیداری‌یی در تن شب.

   ای شب شکن. فروغِ روز، از توست. تو جامِ لبریزِ دانشی، تو غزلِ نغزِ آفرینشی، تو شعرِ بلندِ تاریخی، تو عَلمِ سر افرازِ عِلمی. تو عَلمِ علمی به دوشِ مدرسه، تو شعر سبزی، ای همیشه سبز،

چگونه می‌توان از تو گفت. چگونه شاید گفت، تو را به نظاره ایستاده‌ام در صحنۀ بردباری، ای صبور، ای مقاوم، ای معلم، تو را در آیینۀ زمان به نظاره ایستاده‌ام، که تو اوج شکوهی، نوری، کلامی به وسعت تاریخ.

تو در متن انقلابی، تو شادی اسلامی، تو برتر از آنی که به کسی جز خود مانی.

پایداری، استقامت، بردباری با تو معنا می‌شود. تو حنجرۀ حق‌گوی اسلامی، تو باور توحیدی، تو عینیت علمی.

درس، با تو معنی می‌شود،

           کلام، با تو شکل می‌گیرد

               و دل، با تو پاک و خدایی می‌شود،

                    عقل، با تو ره می‌پوید تا به پرندِ نور دست یابد و بر چکادِ خاک، چکامۀ نغزِ بیداری بسراید.

                                     مرکز علمی کاربردی کانون سردفتران و دفتریاران

لینک های مفید

نظرات

Joomla templates by Joomlashine